سه شنبه 7 آبان ماه سال 1387
تنهایی


نگاهم کن چه سنگین بر قدمهایم


ببین سنگفرش کوچه می ساید به زیر بغض کفشانم


در این شب گلوگاه پر سایه


درندشتی تهی از آدم و خانه


مه آلوده


و وارفته به دالون تنهایی


نه مهتابی


نه شبتابی


صدای شب جیغ تن فرسا


و پروای سیاهیهای در پیشم


من اینجا خسته از رفتن


و در پس خس خس اشباح سرگردان


سرم سنگین از خواب ناکرده


گلویم خشک


و دستانم را ندانم بر کدامین شانه بگذارم


نه اینجا رفتنم جایز به این ره توی نا رفته


نه ماندن در میان اینهمه تشویش نادیده


نمی دانم که فریادم کدامین دوست می فهمد


در این تنهایی و راهی چنین  تاریک نمی خواهی مرا دیدن؟


نمی گیری سراغ من؟


که دستانم نه از ظلمت٬


که سستست از نادیدن گرمای دستانت...



سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387
شاعری


شاعری این نیست که بر سر منبر بفروشیم با گریه و آه


شاعری مردن نیست


شاعری لقبی نیست که به یغما ببریم


شاعری شغل شریفیست٬ نان ندارد هیچ


شاعری پر کردن جیب است از بخشیدن نان


شاعری پر کردن ظرف است به هر حالت و شکل


شاعری سخت است در این دوره زمان


***


شاعری ساختن قافیه نیست


شاعری باختن قافیه هاست


شاعری ساختن خاطره نیست


شاعری سوختن خاطرهاست



***


شاعری خیساندن شوقست بر برکه عشق


شاعری پیوستن پلک است بر پای حواسیلی بر باد


شاعری اینست که از بوته همسایه لبخندی بکنی


شاعری چیدن خاریست از تن آزرده یاس


شاعری خواندن غوکیست در مرداب


شاعری چنبره لاشخوریست بر مردار


شاعری حلزونیست که می تازد در بیشه برگ


شاعری شیهه گوریست گریزان از مرگ


شاعری کوچک کردن همه وسعتهاست


شاعری زندگی هر لحظه ای از زندگیست


سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387
صبح است٬ گلویی تازه کنم



دیر چندیست هوا مسموم است


شب پر از بی خوابی بوف


ریه ام می تپد از خاک غلیظی نمناک


نفسم حبس در شریانی مسلول


واژه زندگیم می گذرد در گذران


بوی حریقست کز تب کرده تنم می آید


من در این تَنگِ هوا پی یک تنگ بلور شب به شب می گردم


و سراغی نیست از گمشده ام


شاید افتاده براهی بر پس شب


چاره ای نیست! راه من می گذرد از وسط آدمها


می روم لابه لای اینهمه باروی بلند


شهر پر از باروت و فشنگ٬ پر ز فواره و رنگ


چاره ام نیست! من براهم مجبور


شفقیست از پس این منزل تار


تا فروماندن این جنگ و جدال


تا برون کردن تیره گیش با اجبار


چند صباحیست تحمل باید


گرچه سهو است ره نارفته


کوک کنم هجمه موسیقی ذهن


دل بر قفسی باز کنم


تا سَرِ مستِ سحر سر مست کنم


آب روانست٬ مشت کنم


صبح است٬ گلویی تازه کنم...



یکشنبه 24 شهریور ماه سال 1387
کارت عروسی

(با نام و یاد یگانه معشوق ازلی و ابدی)


ای قدمهاتان بهار


دستهاتان گرم٬ قلبهاتان نیلوفری


ای نفسهاتان بلند


طبعتان خورشید٬ شعرهاتان غزل


چشممان پر نور


کلبه مان پر عشقٍ دیدار شما


سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
تو

ته اقیانوس به چشمم عریان



آتش خورشید سرد، خنک چون باران



قله قاف رفتن راهی نزدیک



سفر وهروله پاپوش حریر



کندن کوه شوق شبهای سیاه



پژمردن و افسردن من آب حیات



همه اش هیچ،



گرچنگ زند عشق موسیقی اندام تو را



خواب چه من را لازم!



همه ی وقت دیدنت٬ خواب منست



هوش به اندازه فهمیدن دیوانگیت



سقف مرا بس که از آوار نگاهت گذرم



پلک زدن را نتوانم هرگز٬



مبادا که تو از تصویر دلم درگذری



و من خیره سرانه در آغوشت نکشم



<<      1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>